ادامه ی سفرنامه بوشهر

روز سوم صبح از عمو اینا خدافظی کردیم و رفتیم گناوه،مامانم اونجا

هیچی عکس نگرفت...

واسم عروسک و لباس خریدن.

بعد از ناهار رفتیم دیلم.تو مسیر خوابم برد و وقتی چشامو باز کردم

توی دنیایی از عروسکهای خوشگل بودم...

از بین این همه عروسک این یکی رو انتخاب کردم و اصلا حاضر به تعویض

با عروسکهای دیگه نشدم و اینگونه شد که این دورا خانوم همه جا

همراهمه.(اولین خرید به انتخاب خودم)

بعد از بازار رفتیم کنار ساحل که خیلی قشنگ بود...

 

بعد از یه عالمه عکس گرفتن حدود ساعت 9 شب حرکت کردیم به

سمت خونمون.


توی ماشین مامان میخواست ازم عروسکمو بگیره،بهش ندادم و هی

می گفتم منه...

حتی موقعی که خوابیدم هم تو بغلم بود...

تو مسیر من و آنیتا کلا 1 ساعت هم بیدار نبودیم

ساعت 3 نصفه شب رسیدیم خونه.با اینکه تو راه حسابی خوابیده بودم

خونه بیدار نشدم و تا صبح خوابیدم.

به هممون خیلی خیلی خوش گذشت.

/ 26 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لي لي

فداي تو دختر باسليقه با اين انتخابت

لي لي

واي چقدر كنار درياش قشنگه هاااا

لي لي

به به اينك كه خواهر خودمونه ... راحت باش خواهر گل پشت و رو نداره

لي لي

اي جونم خاله اسب سواري خوب بود؟؟؟

لي لي

اي من به فداي اون صورت ماهت ... قربونت بشم خوابالوي من

لي لي

خداروشكر كه خوش گذشته بتون

لي لي

پس دخترمون حسابي خوب بوده تو سفر و اذيت نكرده

لي لي

خيلي خيلي دوسسسستون دارم .... بووووس

مامان یسنا کوچولو

چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق و دلت کلبه ای از مهر و صفا قلب تو جلوه ای عشق و ارادت به خدا …

mahshad

معلومه که خیلی بهت خوش گذشته[گل]