ماه آخر سال 93

نفسم بیشتر از 2/3 این ماه رو هم اصفهان بودیم.

شما خیلی بهونه بابا رو می گرفتی و یه کم غر غرو شده بودی.

با بچه ها حسابی بازی می کردی و خیلی خوب با همه ارتباط برقرار

می کردی.هر کسی میومد خونه مامان جون موقع رفتن میخواستی

باهاشون بری...

اینجا رفتی رو پای آراد نشستی و داری باهاش لگو بازی میکنی

 

هر کاری رو میخواستی خودت انجام بدی و می گفتی من بلدم.

جالبه هر وقت تنبل می شدی یه کاری که بهت می گفتم انجام بده

میگفتی من کوچولو ام بلد نیستم...

بابایی 21 اسفند اومد اصفهان دنبالمون،شما وقتی بعد از یک ماه بابا رو

دیدی یه عالمه ذوق کردی و داشتی از صبح تا ظهر همه چیزو واسش

تعریف می کردی.

22 اسفند هم برگشتیم دزفول خونمون،وقتی رسیدیم خیلی خوشحال

بودی که دوباره اومدی پیش اسباب بازیات.هی می رفتی تو اتاقت و

میومدی میگفتی مبارکه یا خوش اومدین...

خیلی ناز شعر میخونی: اتل متل. تاب تاب عباسی. یه توپ دارم

قلقلییه...

هر وقت خوراکیت تموم بشه به خودت دلداری میدی و میگی دوباره

میخریم...

شکلات و هواپیما رو دیگه درست تلفظ میکنی.

مامان جون بهت گفت روشا از خونه ما نرو گفتی نه میرم.مامان جون

گفت کجا میخوتی بری گفتی دانشگاه.

الانم هر روز کیف منو بر میداری صندل منو پا میکنی تازه میگی روسری

هم سرم کن بعد میگی مامان کاری نداری میگم کجا میری میگی

دوشنبه میرم دانشگاه زودی میام.

این مدت شدیدا به می می وابسته شدی و شبها یه ساعتی تو دهنت

بود تا خوابت بره.منم تصمیم گرفتم اومدیم خونه خودمون از می می

بگیرمت...

بلاخره روز26 اسفند تصمیمو عملی کردم و می می رو چسب زدم شما

دیگه نخوردی ولی واسه خوابت دو سه روزی خیلی اذیت کردی و یه

عالمه بهونه گیر شدی.هی میومدی می می رو نگاش میکردی و

میگفتی برو دکتر آمپول بزن.

روز اول خواب ظهرت رو تو ماشین خوابیدی.شبش بعد از یه ساعتی

بهونه گیری و گریه تو بغلم خوابیدی.دو روزه بعدش رو اصلا ظهر نخوابیدی

و شباش دیگه از 9:30-10 دوباره بعد از یه عالمه بهونه گیری و گفتن

قصه واست تو بغلم خوابیدی.اصلا بغل بابایی نمیرفتی...

اولین خواب بدون می می

خداروشکر بعد از سه چهار روز بهتر شدی و ظهرا هم میخوابی.تو

رختخوابت دراز میکشی و برات قصه میگم و کمرت رو ماساژ میدم تا

خوابت ببره....

راستی نی نی خاله مریم 11 بهمن به دنیا اومد.شما نازدونه ی من

خوشحال بودی ولی اصلا اجازه نمیدادی من بهش دست بزنم.

عکسهای مهلا جونم

اصفهان که بودیم دو بار برف اومد.این عکس رو بابایی صبح زود که

داشت میومد خونه مامان جون دنبالمون تو مسیر گرفته.

مدل جدید خوابیدن روشا جونم

بفرمایید برنج شرکت روشا و بابا محسن

این دو تا عکس هم فروشگاه زیتون دزفوله که رفته بودیم خرید قبل از

عید.

تل که رو سرته رو هم تو یه مغازه بهت هدیه دادن که فقط یک ساعت

  عمر کرد (یعنی مامان نابودش کردی از بس تکه تکه اش کردی)

چهارشنبه سوری


فرشته ی کوچک خوشبختی من، دوستت دارم

/ 2 نظر / 15 بازدید
مامان دردونه

اول از همه این خانوم کوچولویی که اومده به جمعتون و تبریک میگم.... وای که چقدر شبیه روشاست...عکس نوزادی روشااااااااااااااااااااا نازی خیلی خوشگله

مهشاد

عید مبارک[هورا]