سفرنامه بوشهر

ظهر رفتیم دریای بوشهر،خیلی قشنگ بود...

بابایی منو گذاشت توی استخر بادی،اولش دوست داشتم ولی وقتی

موج زد ترسیدم و دیگه اصلا حاضر نبودم پامو توی آب بذارم.

اینجا داشتم با ماسه ها بازی می کردم و یه کم ازشون خوردم،آخه تا

حالا ماسه ندیده بودم.

بابایی اسمم رو روی ساحل نوشت

من چون خوابم میومد با مامانی رفتیم توی چادر و خوابیدم...

بعدش رفتیم خونه ناهار خوردیم و استراحت کردیم شبش رفتیم بازار

بوشهر یه دوری زدیم که من دوباره خوابم برد...

الان من بیدار شدم و نمیذارم مامان بقیه شو بنویسه.روز سوم رو توی یه

پست دیگه میذاره...

/ 29 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لي لي

سلام خواهر جون خوبي ؟؟؟ روشا خوبه خيلي دلم براتون تنگ شده ... عصري سر فرصت ميام پيشت ... ببخش نگرانت كردم ... اوايي پاش شكسته چهارتا استخونش گچ گرفتن و بايد تا اخر خرداد تو گچ باشه

لي لي

سلام و شرمنده بابت اين همه تاخير

لي لي

هميشه به سفر عروسكم

لي لي

اي جونم نيگاااا چه جوري ميخنده .... نيفتي عروس نازم

لي لي

اي جونم عزيز دلم دوست داشته همش راه بره خووو

لي لي

فداي تو بشم من تو خودت گلي نفسم

لي لي

الاهي بگردم كه از موج ترسيده بودي خاله

لي لي

الاهي فدات شم من عروسك .... حالا ماسه ها چه مزه اي بودن ؟؟؟

لي لي

عزيز دلم اسمت همون طور كه رو ماسه ها حك شده رو قلب منم حك شده

لي لي

اي جونم عروسك خوابالو