دیشب آنیتا جون اینا خونمون بودند،روشا جونم واسه خودش بازی می کرد...

من آنیتا رو بغل کردم که دیدم روشا سریع اومد پیشم و میخواست بغلش کنم،

یعنی من کیف کردما، آخه عاشق حسادت بچه هامخنده

دوباره چند دقیقه بعد روشا در حال بازی بود که من با آنیتا شروع کردم حرف زدن

و دوباره خانوم خانوما با سرعت جت خودش رو رسوند پیشم...

الهی فدای دختر حسودم بشم من.مامان طلا میمیرم برات.

راستی  عسلک دیگه معنی کلمه ی بده رو میفهمه و وقتی چیزی دستشه بگیم

بده با سخاوت تمام میده.

اگه داره کاری میکنه بهش بگیم نکن عصبانی میشه و  به زبون خودش دعوامون

میکنه...

دیشب خاله لیلی به آنیتا میگفت بخور دیگه(شیرش رو)،دختر مهربونم فکر کرد

خاله داره آنیتا رو دعوا می کنه و زد زیر گریه و این اتفاق چندین بار تکرار شد...

عکسهای دو هفته ی گذشته

خونه آنیتا جون

خونه مانیا جون(روشا در حال شیطنت)

خسته از شیطنت و اینور و اونور رفتن

موهای قشنگ دخترم

خوابیدن این روزای روشا

فقط واسه چند دقیقه تو رختخوابشه و بعد یه درو کل خونه رو میچرخه

همه ی عاشقانه هایم برای تو