از دیشب تا امروز صبح آسمون دزفول مه آلود و خیلی خیلی قشنگ شده بود.

دخترم دیشب شما خوابیده بودی.بابایی واسه کاری رفت تو حیاط/دیدم منو صدا میزنه

و میگه بیا ببین چقدر آسمون قشنگه...

واقعا زیبا بود...

بابایی گفت بیا بریم یه کم دور خونه قدم بزنیم.از پیشنهادش خیلی خوشم اومد

آخه از موقعی که شما به دنیا اومده بودی اولین بار بود که ما تنهایی قدم میزدیم...

هر چند خیلی کوتاه بود و همش 5 دقیقه هم نشد ولی واسم خیلی شیرین بود

زودی اومدیم خونه تا یه موقع شما بیدار نشی..

(مامان قشنگم مطمئن بودم شما بیدار نمیشی که رفتم)

گلم بابایی چندتا عکس ویه فیلم خوشگل واست گرفت تا تو هم لذتش رو ببری.

مطمئنا وقتی ببینیشون دیگه ما اینجا زندگی نمی کنیم...

چون شب بود تو عکس زیاد دیده نمیشه.

وقتی اومدیم خونه خدارو شکر شما همچنان در خواب ناز بودی

فدای موهای به هم ریخته ات بشم که بلاخره دارن در میان...

این چند تا رو هم صبح قبل از اینکه بابا بره اداره واست گرفت.

الان هوا عالی و بهاریه.

دخترم بابایی خیلی دوست داره.

شما هم هم خیلی دوسش داری...

وقتی خونه نیست خیلی نق میزنی و دوست داری همش بغلم باشی

ولی وقتی بابایی میاد خوشحالی و دیگه نق نمیزنی.

همین که در رو باز میکنه شما یه خنده ی شیرین تحویلش میدی و به گفته

خود بابایی خستگیشو از بین میبری...

اخیرا وقتی میخواد بره بیرون شما گریه میوفتی و تا چند دقیقه بعدش همش

نگاهت به در خونه س...

وقتی با همدیگه بازی میکنین و کل خونه رو به هم میریزین و میذارین روی صدا

من غرق لذت و شادی میشم.

خلاصه من عاشق لحظات زیبای پدر و دختری ام...

خوشحالم که شما دو تا رو دارم.

به اندازه ی آسمون زیبای خدا دوستتوت دارم

خدایا ممنون