السلام علیک یا علی اصغر(ع)

دوستای خوبم عزاداریهاتون قبول.

جمعه صبح(17 آبان) با مامان رفتیم مراسم شیرخوارگان حسینی.مامان واسم

هد بست وشال انداخت گردنم که یه لحظه هم نذاشتم رو سرم بمونه واسه

همین عسک ندارم.

اونجا یه آقا کوچولو بود همش عطسه میزد و سرفه میکرد ما زودی برگشتیم خونه...

جمعه شب رفتیم خونه دوستم آنیتا جووون.اونجا با یه نی نی ناز دیگه

به اسم مانیا آشنا شدم(دخمل دوست و همکار بابایی).عسکش رو میذارم.

عمو رسول(بابای آنیتا) یه هندونه بزرگ رو آماده کردن تا ما نی نی ها

یکی یکی بریم توش و عسک بگیریم.من اولش یه کم ترسیدم و بعد

حسسسابی خوشم اومد.

 

 

 مانیا جووووووون

واسه تعطیلات آخر هفته قرار بود مامان جون و پدر اینا بیان خونمون.

واسه همین از روز شنبه تا سه شنبه که قرار بود برسن مامان و بابا همش

در حال تمیزکاری خونه  و  و خرید بودن...

دوشنبه صبح که از خواب ناز بیدار شدم شروع کردم سرفه کردن....

مامان بابا فکر کردن بازم از آب دندونمه ولی کم کم قضیه جدی تر شد و از فرداش

یه ویروس خیلی بد (سرماخوردگی) اومد تو بدن کوچولوی من خونه کرد...1193378426-428.gif

سه شنبه ظهر مامان جون/پدرجون/دایی عماد/خاله شهلا و دختر گلش مهشاد جووون

از اصفهان اومدن خونمون.منو بابا مامان رفتیم به استقبالشون.

اولش من یه کم غریبی کردم ولی چند دقیقه بعد باهاشون آشنا شدم و

این مدت خیلی بهم خوش گذشت هر چند مریض بودم...

صبح تاسوعا رفتیم هیئت که من همش خواب بودم.عصرش رفتیم امامزاده سز قبا.

مامانی اونجا شونصدتا عسک ازم گرفت ولی چون خیلی شلوغ بود کیفیتش

خوب نشد و فقط این یکی رو میذاره.

 

روز عاشورا هم هیئت رفتیم مامانی یادش رفت عسک بگیرهناراحت.شام غریبان

هم رفتیم مسجد.

من از بغل مامانی پایین اومدم و رفتم پیش بچه ها باهاشون بازی کردم.

واسه مامان خیلی جالب بود که میرفتم پیش بچه ها و اسباب بازیهاشون رو

میگرفتم. ولی حواسم به مامان هم بود و هر چند دقیقه یه بار بر میگشتم نگاش

میکردم و با لبخندش اجازه شیطنت رو میگرفتم...

چون اونجا خیلی بچه بود مامان  میترسید منو اذیت کنن واسه همین زودی اومد

منو برد پیش خودش...

مامان خیلی راضی و خوشحال بود که من بازی کردن با بچه ها رو دوست داشتم.

جمعه صبح مهمونای خوب ما برگشتن شهرشون و ما دوباره تنها شدیمناراحت...

موقع رفتنشون من خواب بودم و اونا اومدن تو خواب منو بوسیدن و باهام

خداحافظی کردن...

ظهر جمعه من حالم خیلی بد بود/رفتیم بیمارستان دکتر بهم آنتی بیوتیک دادtotalgifs.com doentinhos gif gif ccmhosp5f.gif

مهمونای عزیزم زحمت کشیده بودن و واسم هدیه اوردن.

این لباس و گل هدیه مامان جون و پدرجون

 این یکی هدیه خاله شهلا جوووون

مهشاد جون هم واسم هدیه گرفته بود.

خاله مریم با اینکه خودش تشریف نیاورده بود ولی این پاپوشای خوکشل

رو واسم فرستاده بود(خاله خودش بافته)

دست همگیتون درد نکنه.دوسسسسستتون دارم.36_4_15.gif

شنبه صبح از ساعت 5 بیدار شدم و شروع کردم بازی کردن و نمیذاشتم

مامان بابا بخوابن و موهای مامانی رو میکشیدم که پاشه باهام بازی کنه...

 ساعت 6.30 که بابایی میخواست بره اداره خوابیدم.از خود راضینیشخند

وقتی بیدارشدم دیدم  منو مامان تنهاییم که شروع کردم به بهونه گیری و گریه

کردن/گریهمامان بچاره نمیدونست چی کار باید بکنه تا آرومم کنه یه کم میبردم تو

حیاط/باهام بازی میکرد/همش بغلش بودم...من خیلی بی حوصله بودم.

قبل از ظهر یه کم خوابیدم بابایی که اومد خونه آروم بودم

وقتی بابایی خوابید دوباره شروع کردم گریه کردن که مامان منو برد خونه همسایه و با

پسرش که چند ماهی ازم بزرگتره بازی کردم وقتی دوباره اومدیم خونه هی هی گریه

کردم...

امروز یه کم بهترم ولی هنوز خوب نشدم.مامان فکر میکنه من از اون آقا پسره

تو همایش شیرخوارگان ویروس رو گرفتم.اون یکی دندون بالاییم میخواد در بیاد

و حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــابی کلافه امکلافه...

این چند روزه چند تا حرف جدید رو یاد گرفتم و همش تکرار میکنم:

دَ دَ دَ دَ

بَــــــه

أم

مَــ مَــ

ایــــــــــــ (با ناز و کشدار ادا میشه)

و در آخر یه عسک از پاهای کوچولو وناز من موقع ایستادن