مادرانه:وای خدای من نمیدونید امروز صبح تا حالا چقدر خوشحالم و ذوق کردم آخه

روشای نازم از صبح که بیدار شد میگه ماما(مامان)

بلاخره بعد از اینکه حدود یک ماهی میشه که بابا میگه/امروز خانوم خانوما

بنده نوازی کردن و گفتن مامان.

البته بگم که نفسم فقط قدرت بیان این دو کلمه رو پیدا کرده و هنوز معنی و مفهومش

رو نمیدونه...

(از اون وقتی که کلمه بابا رو گفت هر روز خواستم پستش رو بذارم ولی هی منتظر

بودم که مامان و بابا رو با هم بگه)

قربون زبون و حرف زدنت برم دختر قشنگم.

وقتی دماغت رو مثل موش می کنی میخوام بخورمت گل نازم/وقتی بهت میگم  اینجوری نکن میخورمت کلی ذوق میکنی و لبخند میزنی.واقعا از این

لحظه قشنگ تر تو زندگی آدم میتونه باشه؟!!!!!!!

از حال این روزات بگم:

عسلکم چند روزه سرما خوردی وشدیدا آبریزش داری(دهان و بینی).فکر کنم میخوای

دندون سومت رو هم در بیاری.

خودم و بابایی هم سرما خوردیم.

سه روزه پیش که میخواستم پوشکت رو عوض کنم خیلی ترسیدم آخه

 جوشهای ریزی به پات زده بود و قرمز شده بود.فورا رفتیم دکتر.

خوشبختانه آقای دکترخیالمو راحت کرد و گفت حساسیت پوشکه(بثورات پوشک) و

شما رو نباید چند روز پوشک کنم تا خوب بشی...

شما هم که حسسسابی خوشحالی و هر ده دقیقه یکبار گلاب به

روتون آره...

کار منم حسابی دراومده/از صبح که پا میشم ماشین لباسشوییت رو روشن

میکنم...

خونه رو هم کلا رو فرشی پهن کردیم...اصن یه وضی...

خدا رو شکر خیلی بهتر شدی و امیدوارم یکی دو روز دیگه کاملا خوب بشی.

زودی  خوب شو.بوووووووووووووووووووووووس

همچنان در حال تلاش برای چهار دست و پا رفتنی و یکی دو قدمی میری ولی

کلا علاقه ای به چهاردست و پا رفتن نداری دوست داری راه بری.

از طرفدارای دو آتیشه تبلیغات تلویزیونی هستی مخصوصا (چاکلز) .یه

 جوری محوش میشی که هرچی صدات میکنیم انگار که نه انگار...

حس میکنم کلمه بیا رو متوجه میشی آخه هر وقت تو اتاقی صدات میکنم بیا میایی.

عااااااااااشقتم