سلام دوستای گلم

بابا جون من دوباره داره میره ماموریت/واسه همین منو مامان چمدونامون رو بستیم و

یه دو ماهی میریم اصفهان پیش مامان جون اینا.

هم خوشحالم که میرم پیش مامان جون اینا و بعد از دو ماهی میبینمشون و هم

ناراحتم چون دلم واسه بابای خوبم حسسسسسسابی تنگ میشه.

من خیلی به باباییم عادت کردم وقتی از سر کار میاد خونه حسسسابی با هم بازی

میکنیم و وقتی بغلم میکنه آروم میشم حتی شبها بابایی اینقدر

تابم میده تا خوابم ببره........

مامان همش نگرانه و میگه نکنه تو این مدت بهونه ی بابایی رو بگیرم و گریه کنم

آخه بابایی رو خیلییییییی دوست دارم

ما قراره پنجشنبه بعدازظهر حرکت کنیم و مامانی از همین امروز چمدونارو بسته و

صندوق ماشین رو پر کرده از وسایل من ...(آب.آبجوش.لباسام.تشک.بالش.کریر و کلی

چیز دیگه...)

بای