سلام

مدتی بود تو آسمونا بودم که یه روز مامان و بابا صدام زدن و گفتن آماده شو باید بیای

روزمین پیش ما  لبخند

مامانی ( 08/04/1391 ) فهمید که من صداشونو شنیدم و تو راهم.

مامانی با رفتن به آزمایشگاه از امدنم مطمئن شد.

مامانی و بابایی از این اتفاق خیلی خوشحال شدندقلبلبخندتشویققلب

امیدوارم سفر خوبی داشته باشم...