دختر خوبم سلام

عزیزم امسال هم مثله دو ساله گذشته ما واسه تاسوعا و عاشورا

مهمون داشتیم.مامان جون و پدر جون و دایی عماد روز یکشنبه 12 آبان

اومدن خونمون و بیشتراز همه شما خوشحال بودی...

این چند روز با شیرین زبونیات حسابی همه رو شیفته خودت کردی.

دو روز تاسوعا و عاشورا رفتیم هیئت.

روز 14 آبان هم با مهمونای عزیزمون رفتیم شوش مقبره دانیال نبی

 پدر جون عصرها شما رو یا با کالسکه یا با ماشین میبرد پارک و خرید...

این چند روز دیگه حسابی زبونت باز شده و جمله میگی نفسم.

پدر جون بهت میگفت میای بریم خونه ی ما میگفتی:نههههههههه

یه روز تو حیاط بلال درست کردیم

صلوات شمار مامان جون رو بر میداشتی و از همه عکس می

گرفتی(فدات بشم که فکر می کردی دوربینه)

دایی میخواست با گوشیش ازت عکس بگیره که شما گریه می کردی و

گوشیشو میخواستی.بعد از این عکس چند دقیقه با گوشی دایی بازی

کردی.

موقع رفتن صبح جمعه 16 آبان همه خیلی ناراحت بودن مخصوصا پدر

جون.

واقعا این چند روز به همون حسابی خوش گذشت.