روز سوم صبح از عمو اینا خدافظی کردیم و رفتیم گناوه،مامانم اونجا

هیچی عکس نگرفت...

واسم عروسک و لباس خریدن.

بعد از ناهار رفتیم دیلم.تو مسیر خوابم برد و وقتی چشامو باز کردم

توی دنیایی از عروسکهای خوشگل بودم...

از بین این همه عروسک این یکی رو انتخاب کردم و اصلا حاضر به تعویض

با عروسکهای دیگه نشدم و اینگونه شد که این دورا خانوم همه جا

همراهمه.(اولین خرید به انتخاب خودم)

بعد از بازار رفتیم کنار ساحل که خیلی قشنگ بود...

 

بعد از یه عالمه عکس گرفتن حدود ساعت 9 شب حرکت کردیم به

سمت خونمون.


توی ماشین مامان میخواست ازم عروسکمو بگیره،بهش ندادم و هی

می گفتم منه...

حتی موقعی که خوابیدم هم تو بغلم بود...

تو مسیر من و آنیتا کلا 1 ساعت هم بیدار نبودیم

ساعت 3 نصفه شب رسیدیم خونه.با اینکه تو راه حسابی خوابیده بودم

خونه بیدار نشدم و تا صبح خوابیدم.

به هممون خیلی خیلی خوش گذشت.