دوستای خوب و مهربونم سلامبغل

روز چهارشنبه 1393/02/03 ما به اتفاق آنیتا جون اینا رفتیم مسافرت.

بعداز ظهر ساعت 3.30 حرکت کردیم و توی مسیر یه عالمه خوش

گذروندیم.

من و آنیتا می خوابیدیم و موقعی که بیدار میشدیم از همدیگه اسباب

بازیهامون رو می گرفتیمزبان

ساعت 12 شب رسیدیم خونه عمو مصطفی(دوست بابایی و عمو

رسول).

من که تو ماشین حسابی خوابیده بودم شروع کردم به شیطنت.از

میزشون بالا می رفتم،گلدونشون رو بر میداشتم،عروسک های توی میز

تی وی رو بر میداشتم،خلاصه هر کاری تونستم کردم،مامان یه عالمه از

خاله سمیه معذرت خواهی کرد،خاله و عموی مهربون می گفتند اشکال

نداره بذارین راحت باشه...

مامان وسایلی رو که ممکن بود آسیب بزنم بهشون رو جمع کردخجالت

دوقلو های عمو خیلی ناز و دوست داشتنی بودند و هی منو میبردند

سی دی عمو پورنگ نگاه کنم،ولی من می رفتم سراغ کتابخونه شون و

کتاب بر میداشتم...

بلاخره اون شب ساعت 3 اینا من خوابیدم...

روز 5 شنبه بعد از اینکه صبحونه خوردیم رفتیم تو حیاط و عکس گرفتیم.

کلا این 3 روز واسه عکس گرفتن همکاری نکردم.همین که منو میذاشتن

زمین شروع می کردم به راه رفتن...

این گل تقدیم به همه ی دوستای گلم

عاشق این سه چرخه شده بودم

بقیه شو تشریف بیارین ادامه ی مطلب


ظهر رفتیم دریای بوشهر،خیلی قشنگ بود...

بابایی منو گذاشت توی استخر بادی،اولش دوست داشتم ولی وقتی

موج زد ترسیدم و دیگه اصلا حاضر نبودم پامو توی آب بذارم.

اینجا داشتم با ماسه ها بازی می کردم و یه کم ازشون خوردم،آخه تا

حالا ماسه ندیده بودم.

بابایی اسمم رو روی ساحل نوشت

من چون خوابم میومد با مامانی رفتیم توی چادر و خوابیدم...

بعدش رفتیم خونه ناهار خوردیم و استراحت کردیم شبش رفتیم بازار

بوشهر یه دوری زدیم که من دوباره خوابم برد...

الان من بیدار شدم و نمیذارم مامان بقیه شو بنویسه.روز سوم رو توی یه

پست دیگه میذاره...