دیروز عصر مامان بابا در مورد یه چیزی هی با هم حرف می زدند،بابا

می گفت بذاریم وقتی بزرگتر شد خودش بگه ولی مامان می گفت من

دوست دارم واسه تولدش انجام شده باشه...

من بوی توطئه رو حس کردم و واسه همین شروع کردم به نق زدن...

ولی مثل اینکه حرفاشون جدی بود و تصمیم نهایی رو گرفته بودن.

پا شدیم شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون.من که عاشق ددر هستم

بی خبر از همه چیز شاد و خوشحال بودم که رفتیم یه جایی که فکر کنم

مطب دکتر بود.

به مامان گفتم من که چیزیم نیست چرا اومدیم اینجا،مامان لبخند زد و

گفت عزیزم امروز قراره یه اتفاق خوب بیوفته...

یه خانوم مهربون که منشی بود اومد با من حرف زد و بعد رو گوشم یه

چیزی نوشت.

بعد هم یه عالمه از اینا که بعدا فهمیدم گوشواره است اورد تا یکیش رو

انتخاب کنیم که این یکی انتخاب شد

نوبت ما شد و رفتیم داخل...

چشمتون روز بد نبینه.

بقیه شو فکر کنم نیاز نیست بگم،خودتون ببینین

(الهی بمیرم مامان اشکتو نبینم)

یه خواب آروم بعد از یه عالمه گریه

و اینگونه شد که گوش من در سن 11 ماه و 5 روزگی سوراخ شد...