یه مدته که عسل مامان شیطون شدی در حد جام جهانی.

*دو روزه پیش من تو اتاق بودم که یه سر و صدایی شنیدم دویدم رفتم تو

هال که با این صحنه مواجه شدمتعجب

نفس پشتی جلوی تی وی رو انداختی و رفته بودی از روش بالای میز و

درب ویترین رو هی باز و بسته می کردی که خدا رحم کرد نشکست و

اتفاق بدی نیوفتاد، همه ی این اتفاقات ظرف 2 دقیقه افتاد که من واسه

یه کاری رفتم تو اتاق...

*دیروز صبح من تو آشپزخونه صبحونه آماده می کردم که دیدم از شما

خانوم خانوما صدایی نمیاد اومدم دیدم دوباره از تختت رفتی بالا و همه ی

اسباب بازی هایی که دستت می رسید رو کشیدی پایین،این یکی

هم شاید 5 دقیقه ای بیشتر طول نکشید...

یعنی دیگه نمیشه واسه یک دقیقه تنهات گذاشتاسترس

*دو تا ماجرای دیگه هم که کار هر روز و هر لحظه شماست:

من بیچاره موقع آشپزی 10 دفعه این در میخوره رو پامگریه

نیست آشپزخونه ام خیلی بزرگه که شما میای واسم این شکلیش هم

می کنی،حالا من هی جمع می کنم هی شما میای دوباره میریزی...

*راستی سه روزه که کلمه چیسه (چیزه) رو یاد گرفتی.

هر موقع که ما میخواستیم چایی بخوریم شما تشریف میاوردی و

نمیذاشتی...

سه روز پیش منو بابایی تصمیم گرفتیم بذاریم شما داغی چایی رو حس

کنی که دیگه نیای طرفش،دوبار دستت رو زدی به لیوان ولی دیدیم دوباره

میای سراغش و ما هر چی می گفتیم چیزه فایده نداشت بار سوم

انگشت کوچولو و نازت رو کردی تو لیوان و داغیش رو حس کردی و یه

کوچولو هم گریه کردی و از اون به بعد هر چی چایی می بینی انگشتت

رو طرفش دراز می کنی و با یه نازی میگی چیسه و خودت رو میکشونی

عقب...

وقتی میگی چیسه میخوام درسته قورتت بدم مامان قشنگممممم

*ماجرای آخر:دیروز منو شما رفتیم خونه دوستم که از بس شیطنت

کردی  و سراغ همه چیز می رفتی زودی برگشتیم خونه...