این چند روزی که مهمون داشتیم خیلی به من خوش گذشت و یه جورایی آزادانه

تو خونه میچرخیدم و شیطنت می کردم .

یه نمونه اش:می رفتم سراغ وسایل مهمونامون و از چمدونشون بالا می رفتم

روز 1 دی ماه با مهمونامون رفتیم تو شهر یه دوری زدیم،خرید کردن و

سوغات دزفول(کلوچه) گرفتند.

روز 2 دی همه رفتیم کنار رودخونه و یه عالمه عکسای خوشگل گرفتیم.

3 دی (سه شنبه) مهمونامون رفتند و به قول مامان دوباره تنها شدیم...

بنیتا رو گرفتم میگم تو رو خدا نرینگریه

آخرین بوس مادرجون قبل از رفتن

بابایی به خاطر اومدن مهمونامون یه هفته مرخصی گرفته بود و همین باعث

شد یهویی تصمیم بگیریم بریم خرمشهر خونه دوست دوران دانشجویی مامانی.

چهارشنبه صبح (4دی) راهی خرمشهر شدیم و ساعت 2 رسیدیم و با استقبال

گرم دوست مامان روبه رو شدیم...

شب رفتیم تو شهر یه دوری زدیم و یه کم خرید کردیم.

چون هوا خیلی سرد بود و من دوست نداشتم کلاه رو سرم باشه خیلی کم

عکس گرفتیم و زودی سوار ماشین شدیم...

این عکس رو هم به همین دلیل از ماشین پیاده نشدیم و بابایی سریع رفت گرفت

و اومد.

5 دی:صبح رفتیم بازار ماهی فروشان خرمشهر و ماهی و میگو خریدیم و بعداز ظهر

هم رفتیم آبادان یه کم خرید...

این دو روز مامانی با دوستش همش از خاطراتشون حرف میزدن...

جمعه بعد از خوردن صبحونه و مراسم خداحافظی راهی دیار خودمون شدیم.

امروز هم مامان جون زنگ زدن گفتن قراره با خاله و دختر  خاله ی مامان و

پسرش آرین دوشنبه بیان خونمون.آخ جون دوباره مهمونهورالبخند